p27
بنگچان با صدایی که حالا نرمتر شده بود، پرسید: «چرا سرخ شدی؟نکنه از من میترسی؟» یونا با صدایی که حالا کمی شجاعانهتر بود، زمزمه کرد: «نه… فقط برام عجیبه. تو یه رئیس مافیایی، همه از اسمت وحشت دارن، اما با من… مثلِ لینو رفتار میکنی تو مگه دشمن لینو نیستی.»بنگچان نگاهش را به منظرهی دوردستِ جنگل دوخت. «دشمنیِ من با مینهو یه چیزه، و مراقبت از تو… یه چیزِ کاملاً متفاوته دنیایِ من پر از خون و آهنه، یونا. اما وقتی به تو نگاه میکنم، انگار دارم به یه گلِ نایاب نگاه میکنم که وسطِ یه میدانِ مین رشد کرده. آدم نمیتونه دشمنِ کسی باشه که داره از اون گل مراقبت میکنه. من فقط… نمیخوام تو هم توی این سیاهی گم بشی.»یونا احساس کرد نفس در سینهاش حبس شده است. هر جملهی بنگچان، حصاری که مینهو با دقت دورِ او کشیده بود را کمرنگتر میکرد. «من از این دنیا متنفرم. از پول، از اسلحه، از اینکه همه میخوان به هم ضربه بزنن… تو چطور میتونی اینقدر باهاش راحتی؟»بنگچان آهی کشید که نشان از خستگیِ روحیِ عمیقی داشت. «من باهاش راحت نیستم، من باهاش عجین شدم. برای اینکه از کسایی که دوستشون دارم محافظت کنم، باید هیولا باشم. تو خوششانسی که مینهو رو داری، چون اون دنیایِ کثیفِ ما رو بیرون از دیوارایِ اتاقِ تو نگه داشته… و حالا، من هم جزوی از اون دیوارم.»یونا به او خیره ماند. حالا دیگر نه مینهو بود، نه فضایِ خفقانآورِ عمارت؛ فقط او بود و مردی که در نگاهش، طوفانی از احساساتِ مهارشده پنهان بود.نورِ بیرمقِ خورشید، لابهلای شاخههای درختان باغ میرقصید. بنگچان، درحالیکه هنوز نگاهش روی صورتِ یونا قفل شده بود، با شنیدنِ صدایِ تیزِ گوشیاش اخمِ باریکی بین ابروهایش نشست. پیامی کوتاه بود؛ دستوری که نباید نادیده گرفته میشد. او با لحنی که سعی میکرد آرامشِ یونا را برهم نزند، گفت: «باید برم، پرنسس. یه مسئلهی کاریِ فوری پیش اومده که… خودم باید رسیدگی کنم.زود برمیگردم.»یونا با لبخندی محو سر تکان داد. بنگچان با تردید بلند شد؛ انگار دلِ رفتن نداشت. انگار میخواست بگوید «دلم نمیخواد ازت جدا بشم»، اما کلمات را در گلو خفه کرد. با دستِ بزرگی، برای آخرین بار موهایِ بلند و مشکیِ یونا را نوازش کرد و گفت: «خیلی زود برمیگردم. همین نزدیکیهام، حواست به خودت باشه.»یونا با لبخندی محو و چشمانی که هنوز در نگاه بنگچان غرق بود، سر تکان داد. او تا زمانی که سایهیِ بلندِ بنگچان را در دوردستِ مسیرِ خروجیِ عمارت محو شدن ندید، از روی تاب پایین نیامد. او تنها ماند؛ تنها با صدایِ جیرجیرِ تاب و افکارِ پریشانش.ما این آرامش، تنها پیشدرآمدی برای یک طوفان بود.سایهای از پشتِ سرِ یونا، بیصدا و مانندِ یک شکارچی، روی زمین خزید. یونا پیش از آنکه بتواند صدایِ برخوردِ زنجیرِ تاب یا حتی صدایِ قدمهایِ سنگین را بشنود، لرزشی ناگهانی در ستونِ فقراتش پیچید. یک دستِ مردانه، خشن و بیرحم، با پارچهای که بویِ تند و گزندهیِ کلروفورم از آن بلند میشد، دهان و بینیِ او را پوشاند. دنیا دورِ سرش چرخید، رنگها به سیاهی رفتند و آخرین چیزی که حس کرد، فشارِ سنگینِ بازوانِ مهاجم بود که او را از روی تاب بلند میکرد.
- ۱۰۵
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط